بدان که از سکوت عظیمتری باز خواهم گشت ........
فراموش مکن که به سوی تو باز خواهم آمد....
زمانی کوتاه ،لحظه ای غنودن بر باد ،
و زنی دیگر مرا آبستن خواهد بود .
خلیل جبران
برای هر کسی شخصی خاص وجود دارد . گاهی دو یا سه یا حتی چهار نفر .
آنها از نسلهای مختلفند .آنها از اقیانوس زمان و عمق ابعاد آسمانی عبور می کنند
تا دوباره در کنار شما باشند .آنها از آنسو ،از ملکوت می آیند .
ظاهرشان تغییر می کند ،اما قلب شما را می شناسند .
قلب شما آنها را چون جان در آغوش کشیده است ،همانگونه که در صحاری پر
نور ماه مصر ،و دشتهای کهن مغولستان .
شما در ارتش ژنرالهای سلحشور فراموش شده ،باهم تاخته اید ،و در غارهای
مدفون در خاک گذشتگاندر کنار هم زیسته اید.
شما تا ابد به هم پیوند خورده ایدو هرگزتنها نخواهیدشد. شاید ذهنتان مداخله کند که :
"تو را نمی شناسم" قلبتان می شناسد.
دکتر وایس
در هنگام طلوع خورشید،روباهی از لانه اش بیرون آمد و با حالتی
سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت : امروز شتری خواهم خورد!
سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت .
آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت:
آری! یک موش برای من کافی است!
جبران خلیل جبران
هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام
بردم و فریاد زدم که:ای همسایگان و ای آشنایان من!بیائیدو بنگرید زیرا
امروز شادی من متولد شده است!بیائید و شادی مرا ببینیدکه چگونه در
برابر خورشید می خندد؟اما بر تعجبم افزوده شدزیرا هیچ کس از
همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد!
هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را
به اطلاع همگان می رساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.
لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد.
هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت
و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من ،هیچ قلبی به عشق او نتپید
و هیچ لبیجز لبهای من ،لب او را نبوسید.
انگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد و از این به بعدهر گاه اندوهم
را به یاد می آورم،شادی را نیز به یاد می آورم.
یاد و خاطره چیست؟
جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچد و
سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود!
جبران خلیل جبران
هنگامی که اندوه من متولدشد مانند پرستاری مهربان به او شیر دادم
و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم. سپس اندوه من مانند
هر موجود دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سر شار از زیبایی و شادابی شد
لذا به یکدیگر علاقمند شدیم و هر دو به جهان گردا گردمان نیز عشق
ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و
مهربان گردانید.
هر گاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان
می نشستند و به آوازمان گوش فرا می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق
دریا و شگفتی های خاطرات بود.
هر گاه من و اندوهم راه می رفتیم، مردم با چشمانی لبریز از عشق و
اعجاب به ما می نگریستند و با نرم ترین و شیرین ترین الفاظ درباره ی ما
سخن می گفتند در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا
اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن اندوه به خود
می بالیدم و افتخار می کردم.
آنگاه اندوه من مانند سر انجام هر موجود زنده ی دیگر،جان سپرد
و من تنها ماندم و در اندیشه و تامل تنها شدم .
اکنون چون سخن می گویم ، گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی
می کنند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار
پنجره نمی آید.
و چون در خیابانها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلیتی
که می یابم آن هنگامی است که صداهایی در خواب می شنوم که با
حسرت می گویند:
بنگرید!بنگرید!اینجا مردی خفته است که
اندوه هایش در گذشته است!
جبران خلیل جبران