یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است .
بزرگ بود .
و از اهالی امروز بود .
و با تمام افقهای باز نسبت داشت .
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد .
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد .
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید .
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد
صدای پر پری آمد و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
سهراب سپهری
یکنفر یک روز متولد شد
سالها پیش
در یک پاییز زیبا و غم انگیز سرد
کاش آنروز باران باریده باشد.