همیشه باران نمی بارد .
گاهی حتی اگر بارانی هم ببارد آنقدر تر نمی کند تا تازه کند .
در این سرزمین بدون باران سراب دوست شاید بهتر باشد
چشم بر هم نگذاری تا رویا ببینی.
آرام باش و دوباره به کویر دستانت دلخوش باش .
شاید یک روز .....
- شاید
امروز سر کلاس هیچی نفهمیدم .
اصلا اونجا نبودم .
خیلی خستم .انقدر خسته که دیگه دلم نمی خواد زنده باشم.
اما این رو هم می دونم که مرگ هم لیاقت می خواد.
من هنوز لایق مرگ نشدم.
انتظار سختیست.
چشمهایی که اغلب می گریند حتی در شادی هم جای شوق اشک می ریزند.
این اشکها یک روز او را شاد خواهد کرد؟
من بسیار می شناسم آنهایی را که بی صدا می گریند در سکوتی تاریک و بدون روزنه
روشنایی.
من بارها دیده ام چشم هایی را که جای اشک،غم می بارند.
باریدن اشک آسانتر از سیل غم است.
من باران زیاد دیده ام،باران هایی که ابرهایشان همین نزدیکیست.
چشمه ای آبی با موجهای کهربایی.
باران هایی را دیده ام که جای آوردن رویا،آنها را نابود ساخته.
و من بسیار دیده ام گونه هایی را که به باران خو کرده اند.
من بارها برای آن چشم های تنها ،گریسته ام.
کاش روزی بخندد،اماخوب میدانم به یقین ان روز هم باران خواهد آمد!
گریزی نیست......
در انتهای تلاطم اینهمه نگرانی
من از سمت آب می آیم و
تو از سوی مهربانی.
مرا نه ماهیست برای" درد دل" و نه هیچ چراغی برای سوختن .
فقط شاید گاهی خورشید رخ بنماید .آن هم نه برای ماندن و شنیدن
که برای سوزاندن .
هر دو غافلند که من به همین ندیدن و گاه سوزاندن قانعم !
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است .
انقدر سر حال و شادم که در وصف نمی گنجه !
فکر می کنم قراره که ۱۰۰۰سال دیگه هم همینطور سرحال و
شاد در کنار کسانی که دوسشون دارم به خوبی و خوشی
و در کمال آرامش ،زندگی کنم .
من در حال گذراندن بهترین لحظات زندگیم هستم !
اما اصلا دلم نمی خواد بقیه هم در شرایط من باشند .
الان که می نویسم می دونم فقط یه نفره که خوب می فهمه
من چقدر شادم .
برای همتون بهترین آرزوها رو با سبزترین لحظات آرزومی کنم.
اگرهم گاهی باران می بارد دیگر نه رویایی می آید
نه شوقی برای خیس شدن .
گاهی از یاد می برم این منم که ساعتها فکر می کنم و .......
انگار سالهاست خندیدن را از یاد برده ام .
وشاید روزهای زیادی است که باران نیامده ،اما من هنوز
منتظرم.
بدان که از سکوت عظیمتری باز خواهم گشت ........
فراموش مکن که به سوی تو باز خواهم آمد....
زمانی کوتاه ،لحظه ای غنودن بر باد ،
و زنی دیگر مرا آبستن خواهد بود .
خلیل جبران
برای هر کسی شخصی خاص وجود دارد . گاهی دو یا سه یا حتی چهار نفر .
آنها از نسلهای مختلفند .آنها از اقیانوس زمان و عمق ابعاد آسمانی عبور می کنند
تا دوباره در کنار شما باشند .آنها از آنسو ،از ملکوت می آیند .
ظاهرشان تغییر می کند ،اما قلب شما را می شناسند .
قلب شما آنها را چون جان در آغوش کشیده است ،همانگونه که در صحاری پر
نور ماه مصر ،و دشتهای کهن مغولستان .
شما در ارتش ژنرالهای سلحشور فراموش شده ،باهم تاخته اید ،و در غارهای
مدفون در خاک گذشتگاندر کنار هم زیسته اید.
شما تا ابد به هم پیوند خورده ایدو هرگزتنها نخواهیدشد. شاید ذهنتان مداخله کند که :
"تو را نمی شناسم" قلبتان می شناسد.
دکتر وایس