روزهایی تو زندگی وجود دارند که تو از به یاد آوردنشان احساس غم میکنی .
روزهایی هم وجود دارند که شادیهایت رابه همراه دارند اما آرام میگذرند
و تو حتی متوجه آمد و رفتشان هم نمی شوی.
چرا؟
من جوابش رو می دونم اما اول تو بگو.
گاهی شعر سراغم رو می گیره ،گاهی تو
اما چه فرقی می کنه،هر دو ختم می شه
به دلتنگی من.
از یک دوست
این بار می خواهم پرنده باشم . اول پرواز را یاد بگیرم و بعد آرام بپرم .
آنوقت که خوب پریدن را آموختم اوج بگیرم و بالا بروم ،آنقدر بالا تا جایی که عقاب ها هم نتوانند
بپرند .
اما خوب هم بیاموزم که لازمه هر خوب پریدنی تنها دانستن طریقه پرواز نیست،
بلکه دانستن راز پرواز است .
باشد روزی بیاید که همه ما راز پرواز را خود بیاموزیم.
به امید آن روز و پرواز همه عاشقان اوج .
همیشه پرنده باشید ، نه عقاب که آزاد تر و مهربان تر
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
" کوله بارم گم شد باز هم می مانم"
قشنگترین آرزویم
در دستهایم
گنجشک کوچکی می شود
که لاجرم
پرش می دهم!
فخری برزنده
نام دیگرش اندوه است
سرزمینی
که به نام من در آن سکه می زنند.
فخری برزنده
این روزها خیلی چیزها فراموشم شده .
خاطراتم ، دوستانم ، حتی همان عروسکی را که شبها در آغوش
می گرفتم و به خواب می رفتم .
یادم نمی آید کیستم !
من در خاطراتم گم شدم .
مثل همان روزی که تو پیدایم کردی .
کاش هیچوقت ندیده بودمت.
می دانم خوب میدانم که افسوس گذشته را خوردن
جا ماندن از حال و دور کردن آینده است .
اما چه کنم هر چه می گردم پیدا نمی شوم .
من حتی نشانی خانه کسانم را هم از یاد برده ام .
من چه شدم ؟کجا رفتم ؟که این چنین سرگردان شدم.
گفتم به سفر می روم شاید از تنهایی رها شوم .
اما امروز تنها تر از همیشه می نویسم .
من تنها بودم وقتی بزرگ شدم .
کاش هیچوقت اینگونه بزرگ شدن را تجربه نمی کردم .
باز هم می دانم بی فایده است .
جواب تمام سئوالاتم را خط به خط می دانم اما شاید باز مینویسم
تا کمی از اندوهم بکاهد.
آنقدر از همه دورم که وقتی نگاهشان می کنم نمی شناسم !
امروز یکی از آن روزها بود (منو ببخش)
حتی خندیدن را از یاد برده ام .
شاید بیمار شدم نمی دانم .
اما وقتی از سفر برگردم .................
" روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را
نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی.
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است."
احمد رضا احمدی
می ترسم ،مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با توتا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگوئی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیرلب می گویم
برایت آب آورده ام،تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا،رفتم!
تمام راز سفرفقط خواب یک ستاره بود
خسته ام
می آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است.
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی،می خندیم،
وقتی دستمان به آسمان برسد
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
سید علی صالحی
تا فردا طلوعی بیش نمانده
سعی کن امروز را سرشار زیست کنی
با امروز شد ۸ روز.
۸ روز از سفرم گذشت.
به همین آرامی! به همین سرعت!
با هزار بیم و امید
هر چه بود تا امروز سپری شد
من به مقصد ایمان دارم.
من باید پیروز برگردم.
تا فتح قله چیزی نمانده.
و من مسافرم ای بادهای همواره............
در هنگام طلوع خورشید،روباهی از لانه اش بیرون آمد و با حالتی
سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت : امروز شتری خواهم خورد!
سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت .
آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت:
آری! یک موش برای من کافی است!
جبران خلیل جبران
خیلی دیر آمدی
حالا دیگه برای خیلی چیز ها دیر شده.
من دیگه اون آدم ساده و زود باور سال ها پیش نیستم .
تو و دنیای تو بهم یاد دادید که با چشم و عقلم انتخاب کنم نه با قلب و روحم .
شما ها بهم یاد دادید ظالم باشم .
تو بهم یاد دادی کسی رو که دوست دارم اول حسابی ازش مطمئن بشم بعد که اعتمادش
و عشقش رو بهم نشون داد آزارش بدم .
بهم یاد دادی هیچوقت راست نگم !
یادم دادی با دروغ عاشق بشم !
یادم دادی از عشق یه وسیله بسازم !
بهم یاد دادی .....................
اما من..............
حالا برای برگشتن خیلی دیر شده ،خیلی .
من این رشته محبتی رو که تو با دروغات بافتی نمی خوام .
از من بگذر چون من خیلی وقته که از تو گذشتم.
من شاگرد خوبی برات نبودم !
حالا دوباره اومدی که ................
هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام
بردم و فریاد زدم که:ای همسایگان و ای آشنایان من!بیائیدو بنگرید زیرا
امروز شادی من متولد شده است!بیائید و شادی مرا ببینیدکه چگونه در
برابر خورشید می خندد؟اما بر تعجبم افزوده شدزیرا هیچ کس از
همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد!
هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را
به اطلاع همگان می رساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.
لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد.
هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت
و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من ،هیچ قلبی به عشق او نتپید
و هیچ لبیجز لبهای من ،لب او را نبوسید.
انگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد و از این به بعدهر گاه اندوهم
را به یاد می آورم،شادی را نیز به یاد می آورم.
یاد و خاطره چیست؟
جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچد و
سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود!
جبران خلیل جبران
هنگامی که اندوه من متولدشد مانند پرستاری مهربان به او شیر دادم
و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم. سپس اندوه من مانند
هر موجود دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سر شار از زیبایی و شادابی شد
لذا به یکدیگر علاقمند شدیم و هر دو به جهان گردا گردمان نیز عشق
ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و
مهربان گردانید.
هر گاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان
می نشستند و به آوازمان گوش فرا می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق
دریا و شگفتی های خاطرات بود.
هر گاه من و اندوهم راه می رفتیم، مردم با چشمانی لبریز از عشق و
اعجاب به ما می نگریستند و با نرم ترین و شیرین ترین الفاظ درباره ی ما
سخن می گفتند در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا
اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن اندوه به خود
می بالیدم و افتخار می کردم.
آنگاه اندوه من مانند سر انجام هر موجود زنده ی دیگر،جان سپرد
و من تنها ماندم و در اندیشه و تامل تنها شدم .
اکنون چون سخن می گویم ، گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی
می کنند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار
پنجره نمی آید.
و چون در خیابانها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلیتی
که می یابم آن هنگامی است که صداهایی در خواب می شنوم که با
حسرت می گویند:
بنگرید!بنگرید!اینجا مردی خفته است که
اندوه هایش در گذشته است!
جبران خلیل جبران
سلام حال همه ماخوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه
خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است.
اما توباورنکن.
سید علی صالحی
انگار بهار شده !
من عاشق بارون ،پاییز و تمام روزهایی هستم که بارون
می باره.
حتی بهار ،بهاری که فصل رفتن بود .
کاش این باران قلب ها را هم می شست!
ومن مفسرگنجشک های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنارجاده"سرنات"شرح داده ام.
به دوش من بگذارای سرودصبح "ودا"ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف "طور"می آید
وازحرارت"تکلیم"در تب وتاب است.
ولی مکالمه،یک روز،محو خواهد شد
وشاهراه هوا را
شکوه شاه پرک های انتشار حواس سپید خواهد کرد.
برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!
سهراب سپهری
کاش بعضی از آدمها به جای مگس بودن ،گاهی ،
فقط گاهی زنبور بودن را تجربه می کردند!
انتهای دنیا همینجاست. کجا می گردی؟
به دنبال چی هستی؟
انتهای همه چیز اینجاست.
اینجا ،کویری که نامش را دنیا گذاشتیم .
خیابانی شلوغ که تو حتی در شمار ازدحام آدمها به حساب هم نمی آیی
اینجا یعنی تنهایی مطلق.
اعتراض داری؟
از دنیای دیگران بیرون!
می ترسی؟
پس تنها باش!
گاهی شاید بهتر از بقیه می فهمی؟
ساکت باش و نگو!
با خودت در تنهاییهایت زمزمه می کنی؟
آرام باش!
گاهی غمگین می شوی؟
اجازه گرفته ای برای غمگین بودن؟!
گاهی وقتها دلت می خواهد تنها باشی و تنها فکر کنی؟
حرفش را هم نزن!
دلتنگی؟
از این حرف هایی زدی که تو لغت نامه پیدا نمیشه!
پس باز هم سکوت کن!
اینجا انتهای دنیاست!
برای رسیدن باید سهمی داشت هر قدر اندک، باید داشت.
برای پرواز باید بال وپری داشت هر قدر زخمی، باید داشت.
برای زنده ماندن باید اراده داشت هر چند ضعیف، باید داشت.
و برای مرگ باید توشه ای داشت هر چند سبک ،باید داشت.
سهم هر کدام از ما در دنیا همان اندازه ایست که هستیم ،که میخواهیم
باشیم .
سهم ما از دنیا توقعات ماست .
سهم ما از دنیا اعتماد به این است که هستیم و تا وقتی نفس
می کشیم از دنیا سهمی داریم هر چند کوچک.
( زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ،در نی نی
چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که
من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.
آه سهم من این است سهم من این است سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرند.)
فروغ فرخزاد
انقدر ذهنم مشغوله که نمیدونم چی دارم می نویسم .
تو سرم یه عالمه فکره ،از همه جا ،انگار ده تا آدم با صدای بم و زیر
همزمان دارن تو سرم با هم حرف می زنن ، حا لا بدیش اینه که
نمی فهمم چی می گن !
امروز بعد از ظهر قراره یه کار مهم انجام بدم ،یکی از اون هزار تا
فکرم اینه!
حا لا نمی دونم سر بقیه فکرامو چطوری تا اون موقع چه جوری گرم کنم!
دیروز یه روز خوب بود .
۱-صبح وقتی رسیدم دانشگاه برف می بارید.
۲-هندسه نقوش ۲۰ شدم.
۳-بعد از ظهر رفتم یه تئاتر خوب دیدم.
۴-و وقتی برمی گشتم هوا هنوز خوب بود و باران می بارید .
۵- به خونه که رسیدم لبخند مامان مهربونم شادی روزم را تکمیل کرد.
با آرزوی شادترین لحظات برای شما
شما با چه چیزهایی شاد می شید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟