اگر روزی در خیابان ،در یک چهار راه شلوغ گل فروشی دیدی
مرا به یاد بیاور .......
می دانی که من عاشق گلهای در هم پیچیده ام .
بعد از چند ماه گشتن بالاخره پیداش کردم .
اون کسی رو خیلی دوستش داشتم .
اما می ترسم از اینکه بهش بگم .از اینکه دچار شم .
تا امروز فکر می کردم خیلی خوبه اگه یه نفر دوستت داشته باشه
حالا می خوای تو اونو دوست داشته باشی یا نه .
اما امروز می بینم نه تنها هیچ لذتی نداره بلکه خیلی درد آوره!
همه آدما یه جورایی خوشبختن.شاید گاهی وقتها از یاد می برن!
خوشبختی یه احساسه یا واقعیت؟
انگار دیگه هیچ حرفی ندارم .
دچار باید بود و همنورد افقهای دور باید شد.
آنقدراز هم دور شده ایم که اگر روزی در یک کوچه تنگ از کنار هم
بگذریم یکدیگر را به یاد نخواهیم آورد ......
در این قبله سرشار،
مرا نمازی نیست
این یک حقیقت است
خداوند همه انسانها را در آرامش نیافرید .
در سرنوشت بعضی از ما کلمه آرامش نوشته نشده بود .
این ما هستیم که گاهی به اشتباه از بر می خوانیمش .
شاگرد های تنبل خدای بزرگ همیشه حتی وقتی احساس می کنند از
همیشه آماده ترند .
در آن لحظه خطا می کنند .
این قانون زیستن در زمینیست که نامش را دنیا نهادند و ما هر کدام
به جرمی به زندان دنیا گرفتار آمدیم.
و من آن لحظه که آزاد شوم شاید در سرزمین جدیدی به تمام آنچه
دوستش می داشتم و آرزوی لحظاتش برایم محال می نمود برسم .
دلم برات تنگ شده