تبليغاتX
پایان رویا
 

 

اگر روزی در خیابان ،در یک چهار راه شلوغ گل فروشی دیدی

 مرا به یاد بیاور .......

 می دانی که من عاشق گلهای در هم پیچیده ام .

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:12 توسط مرسده |

 

   بعد از چند ماه گشتن بالاخره پیداش کردم .

  اون کسی رو خیلی دوستش داشتم .

  اما می ترسم از اینکه بهش بگم .از اینکه دچار شم .

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:36 توسط مرسده |

 

   تا امروز فکر می کردم خیلی خوبه اگه یه نفر دوستت داشته باشه

  حالا می خوای تو اونو دوست داشته باشی یا نه .

  اما امروز می بینم نه تنها هیچ لذتی نداره بلکه خیلی درد آوره!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 17:38 توسط مرسده |

 

 

     همه آدما یه جورایی خوشبختن.شاید گاهی وقتها  از یاد می برن!

   خوشبختی یه احساسه یا واقعیت؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:58 توسط مرسده |

 

 

    انگار  دیگه هیچ حرفی ندارم .

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:52 توسط مرسده

 

  دچار باید بود و همنورد افقهای دور باید شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:5 توسط مرسده |

 

 

 آنقدراز هم دور شده ایم که اگر روزی در یک کوچه تنگ از کنار هم

بگذریم یکدیگر را به یاد نخواهیم آورد ......

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:0 توسط مرسده |

 

   در این قبله سرشار،

   مرا نمازی نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 16:58 توسط مرسده |

 

 

   این یک حقیقت است

 خداوند همه انسانها را در آرامش نیافرید .

 در سرنوشت بعضی از ما کلمه آرامش نوشته نشده بود .

  این ما هستیم که گاهی به اشتباه از بر می خوانیمش .

  شاگرد های تنبل خدای بزرگ همیشه حتی وقتی احساس می کنند از

  همیشه آماده ترند .

  در آن لحظه خطا می کنند .

  این قانون زیستن در زمینیست که نامش را دنیا نهادند و ما هر کدام

  به جرمی به زندان دنیا گرفتار آمدیم.

  و من آن لحظه که آزاد شوم شاید در سرزمین جدیدی  به تمام آنچه

 دوستش می داشتم و آرزوی لحظاتش برایم محال می نمود برسم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:1 توسط مرسده |

 

    دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:21 توسط مرسده |